محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
794
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
تو آوردم و اميد به تو كردم كه مرا به سپاه و خواسته يارى كنى تا ملك خويش باز ستانم . ايشان برفتند به قسطنطينيه و به درگاه ملك شدند و بار خواستند . پس قيصر را خبر دادند كه رسولان ملك عجم بر دراند . ايشان را بار داد و هر كسى را كرسى زرّين بنهاد . ايشان نامهء پرويز بدادند . قيصر بفرمود كه بنشينند . گفتند : ما خداوندان حاجتيم و خداوندان حاجت را نشستن روا نبود تا حاجتش روا نشود : چون حاجت ما روا كنى بنشينيم ، و اگر روا نيست تا هم بر پاى باز گرديم . قيصر به زبان رومى نديمان خويش را گفت : مردمانى بخرداند . پس چون نامه بخواند تافته شد از قبل پرويز ، و ايشان را گفت : هرمز برادر من بود و او برادرزادهء من است و من او را نصرت كنم و سپاه و خواسته دهم . ايشان مر قيصر را ثنا كردند و بر آن كرسيها نشستند زمانى ، پس برخاستند و بيرون شدند . قيصر بفرمود كه ايشان را فرود آريد به قصرها هر كدام نيكوتر . پس سرهنگان ديگر را گرد كرد و نامه برخواند و گفت : چه بينيد ؟ يكى گفت : يا ملك ! دانى كه روم از عجم چه بلا ديده است [ a 144 ] از پس اسكندر رومى و چند سپاه به ما فرستادند و چند قتلها كردند ، اكنون تا ايشان به خويشتن مشغولند و با يك ديگر همى كارزار كنند ما بسلامتيم ، بگذار تا همچنين باشند ، تو نه بر اين باش و نه بر آن . همه مردمان گفتند : راست گويد ، و اسقف بزرگ خاموش بود . ملك او را گفت : تو چه گويى ؟ گفت : ملك را نشايد كه ستم رسيدهاى به دو آيد و فرياد خواهد و ملك از وى بناحق شده باشد و بتواند كه فرياد رسد و نرسد . امروز او را به تو حاجت آمد ، فردا ترا به دو حاجت آيد . ملك گفت : راست گويد . بفرمود سپاه را بسازيد و هفتاد هزار مرد را نامزد كرد و ايشان را همه روزى بداد و پسر خويش را ، ثياطوس ، امير كرد و نامه كرد به پرويز و او را بخواند تا با وى ديدار كند ، پرويز بيامد . قيصر دختر خويش را به دو داد به زنى ، نام وى مريم ، و آن سپاه بر وى عرضه كرد به سلاح و خواستهء تمام . و اندر جملهء آن سپاه مردانى بودند كه ايشان را هزار مرد خواندندى ، هر يكى را به هزار مرد نهاده بودند ، و هر كجا قيصر هزار تن خواستى فرستادن ، از ايشان يكى را فرستادى . چون برفتندى كار هزار تن بكردندى . قيصر پرويز را حال ايشان بگفت و